سلام چطورید خوبید؟
این خاطره اولش مال مرداد ۸۶ و بعد به عید ۸۷ میرسه
پس....
همراه باشید با ما
خدا رو شکر که خوبید از این به بعد سبک نوشتاری تغییر میکنه دیگه همه چی مینویسم از دل نوشته تا هر چی که بگید.....
یه خورده میخوام از شهرک شیبا بنویسم جایی که بهترین خاطرات زندگیم رو اونجا دارم جایی که با بهترین دوستم امیر آشنا شدم جایی که فهمیدم قلیون چه جوری درست میکنن جایی که با انواع مختلف آدمها آشنا شدم
به علت مسائل سیاسی از بردن اسم واقعی اشخاص در بعضی خاطره ها معذوریم:
یه موقع ما از یکی خوشمون اومده بود توی شهرک همزمان با من هم یکی دیگه هم خوشش اومده بود خلاصه من مثل همیشه خیلی آروم برخورد کردم چون طرف مال این صحبتا نبود که بتونه جای منو خراب کنه ولی سخت اشتباه فکر میکردم تونست جایگاهمو به طور کل بهم بریزه خلاصه اون تونست کار خودشو کنه ولی به چه قیمتی؟ به قیمت خورد کردن شخصیت دیگری که من باشم من این قضیه رو یک ماه بعد از رفتارهای بچه ها متوجه شدم خلاصه بعد از یه پرس و جو متوجه شدیم که بله قضیه از چه قراره ما رو میگید داشتیم داغون میشدیم که کسی که این همه ساله باهاش رفاقت کردیم بیاد یه دفعه ما رو بفروشه به مامان جریان رو گفتم گفت اشکال نداره تلافیش و در بیار گفتم باشه ولی نه به روش کم گفتن و ضایع کردن
خلاصه حدود ۲ ماه کار کردم که تونستم جایگاه واقعیم رو بدست بیارم
حالا به نظرتون طرف چی گفته باشه خوبه؟
گفته بود آرش چشم هیز و دریدس دروغ میگه که فلان جا شرکت و .... دارن از بچه ها خواسته بود که حرفای منو باور نکنن چون دروغ میگم خودش هم دانشجو جا زده بود سنش رو ۳ سال بیشتر گفته بود
آخه یکی نبود به این پسر بیشور بگه من که از اول بچگی به چشم پاکی و راستگویی همه منو میشناسنو رو اسمم قسم میخوردن اینو باید بگی و آبرو ریزی کنی (تا این لحظه خودشو برده بالا با این حرفا)
اشکال نداره تلافی کردم اونم یه جور که هیچ وقت یادش نمیره
اول به مامانم گفتم بعد ناراحت شد بعد بابا رو هم تو جریان گذاشتم
به بابا گفتم اینا دفعه اول و آخرشون بود که میان اینجا
عید اومدن اونجا این دفعه همه چی فرق کرده بود و توی این مدت بچه ها همه منو شناخته بودن خلاصه یه زنگ زد که گفت داریم میایم منم با امیر اینا اون موقع آب پری بودم گفتم خوش اومدید قدمتون رو چشم
بعدش یکی یکی موبایل بچه ها رو گرفتم که حواستون باشه فلانی داره میاد!!! بچه ها هم دم همشون گرم سنگ تموم گذاشتن سروش سارا ساناز مانیا و بعدا سجاد و حامد امیر هم که تو جریان کامل بود
به امیر گفتم امیر برگردیم گفت خره کجا بریم تازه اومدیم تو هم که به همه سپردی چیکار کنن گفتم باشه بعد رسیدیم تو شهرک که به به دیدم اومده ولی دیدم یه خورده ناراحته(معلوم بود بچه ها چیکار کردن) گفتم چرا اینجایی گفت منتظر تو بودم که بیای (آره تو رو جون عمت دفعه قبل که من نبودم اونجا داشتی پادشاهی میکردی)
خلاصه رسیدیم و گفت بریم پیش بچه ها بشینیم منم گفتم باشه بریم اول سروش شروع کرد به متلک انداختن که آره یه خورده....... بعد پسره گفت چرا بچه ها اینجورین به من محل نمیذارن گفتم نمیدونم تو حال خودشونن حتما(به همه سپرده بودم فقط یه سلام علیک ساده)
حتی گفته بودم که ممکنه با یه ابزار خاصی بیاد جلو که باز هم اعتنا نکنید(مرسی بچه ها)
بعد این رفت تو ویلا منم موندم پیش بچه ها بعد دیدم مامانش اومده میگه چرا پسرمو نمیاری تو جمع دوستات منم گفتم من که بهش گفتم بیا خودش نمیاد بعد گفت آره خودم نمیرم
منم عین به خیالم نبود چون زمان تلافی رسیده بود خلاصه آخر شب دیدم مامان داره حرص میخوره که داری چیکار میکنی گفتم کاری نمیکنم که دارم قلیون میکشم گفت خودتو به اون راه نزن این چه طرز برخورده با فامیلته گفتم مامان مگه دفعه قبلو یادت نیست چه بلایی سر من اورد تازه چی فکر کردی هنوز ۲ ساعت از اومدنش گذشته ۳ روز دیگه مونده اولشه بعد دیدم مامان میگه حالا تو امشب برو ویلاشون امشبو بمون من اصلا نمیخواستم برم ولی به زور مامان رفتم خلاصه یه قلیون زدیم بعد خوابیدیم
ساعت ۵. ۵ خورده ای بود خوابیدیم ولی من ۸ بیدار شدم
خلاصه روز بعدش شد فکر کرد که میتونه بیاد با یه سری حرکات دوباره خودشو جا کنه
۲ روز همین جوری گذشت
دید خبری نیست
انقدر مشروب خورد که رفت بالا اورد سرش گیج رفت و......
به به به خیلی تو حالش زدم تا بفهمه یه من ماست چه قدر کره داره
دیگه جوری شده بود که امیر برگشت گفت باورم نمیشه این فامیل شما باشه شما خونواده مذهبی و با اصالت و همیشه لباسهای خوب پوشیدینو اهل جلف بازی نیستین ولی این شخصیت خونواده شما رو زیر سوال برده گفتم هر کسی یه جوری تربیت شده دیگه امیر جونم
خلاصه تموم شد البته الان میخوام برم جایی و گرنه مفصل تر تعریف میکردم
تقصیر خودش بود خواست منو خراب کنه چنان بلایی سرش اوردم که دیگه اسم شمالو به زبون نمیاره
یه نتیجه گیری اخلاقی: با خراب کردن کسی نمیتونی خودتو بالا ببری پس از خودت مایه بذار
در آخر هم همه دروغگویی هاش رو کردم و پتشو رو ریختم رو آب(به به)