تبليغاتX
دل نوشته آرش

دل نوشته آرش

دلتنگیها

علت قبول نشدن در کنکور!!

چرا كه سال فقط 365 روز است. در حالی كه:

1) در سال 52 جمعه داریم و میدانید كه جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب 313 روز باقی میماند.

2) حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است كه به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای یك فرد نرمال مشكل است. بنابراین۲۶۳ روز دیگر باقی میماند.

3) در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است كه جمعا" 122 روز میشود. بنابراین 141 روز باقی میماند.

4) اما سلامتی جسم و روح روزانه 1 ساعت تفریح را میطلبد كه جمعا" 15 روز میشود. پس 126 در روز باقی میماند.

5) طبیعتا" 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز میشود. پس 96 روز باقی میماند.

6) 1 ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افكار به صورت تلفنی لازم است. چرا كه انسان موجودی اجتماعی است. این خود 15 روز است. پس 81 روز باقی میماند.

7) روزهای امتحان 35 روز از سال را به خود اختصاص میدهند. پس 46 روز باقی میماند.

8) تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست كم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقی میماند.

9) در سال شما 10 روز را به بازی میگذرانید. پس 6 روز باقی میماند.

10) در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی است .

11) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز را در بر میگیرند. پس 1 روز باقی میماند.

12) 1 روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 14:35  توسط آرش  | 

تفاوت مردان و زنان

خوب میخوام براتون تفاوت های بین زنان و مردان بگم که خیلی جالبه:

آينده
يـك زن تــا زمانيكه ازدواج نكرده نگران آينده است. يك مرد تا زمانيـكـه ازدواج نـــكرده هــــرگز نگران آينده نخواهد بود.



موفقيت
يــك مرد موفق كسي است كه بيشتر از آنچه هـمــسرش خرج ميكند درآمد داشته باشد. يك زن موفق كسي است كه بتواند چنين مردي را پيدا كند.



ازدواج
يك زن به اميد اينكه شوهرش تغيير كند با او ازدواج ميكند، ولي تغيير نميكند. يك مــرد به اين اميد با همسرش ازدواج ميكند كه تغيير نكند، ولي تغيير ميكند.



روابط
اول از همه، يك مرد يك رابطه را يك رابطه بحساب نمي آورد. وقتي رابطه اي تمام ميشود، زن شروع به گريه نموده و سفره دلش را براي دوستان دخترش ميگشايد و نيز شعري با عنوان ''همه مردها نادانند'' مي سرايد. سپس به ادامه زندگيش ميپردازد. مرد هنگام جدايي اندكي مشكلاتش بيشتر است. 6 ماه پس از جدايي ساعت 3 نيمه شب يك پنجشنبه، تلفن ميزند و ميگويد: ''فقط ميخواستم بدوني كه زندگيمو از بين بردي، هيچوت نمي بخشمت، ازت متنفرم، تو يه ديوانه اي، ولي ميخوام بدوني باز هم يه فرصتي برامون باقي مونده.

'' نام اين كار تماس تلفني ''ازت متنفرم/عاشقتم'' است كه 99 درصد مردان حداقل يك بار آنرا انجام ميدهند. برخي كلاسهاي مشاوره اي مخصوص مردان براي رها شدن از اين نياز تشكيل ميشود كه معمولا تاثيري در بر ندارند.



بلوغ
زنان بسيار سريعتر از مردان بالغ ميشوند. اغلب دختران 17 ساله ميتوانند مانند يك انسان بالغ رفتار كنند. اغلب پسران 17 ساله هنوز در عالم كودكانه بسر برده و رفتارهاي ناپخته دارند. به همين دليل است كه اكثر دوستي هاي دوران دبيرستان به ندرت سرانجام پيدا ميكنند.



فيلم كمدي
فرض كنيد چند زن و مرد در اتاقي نشته اند و ناگهان سريال نقطه چين شروع مي شود. مردها فورا هيجان زده شده و شروع به خنده و همهمه ميكنند، و حتي ممكن است اداي بامشاد را نيز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شكايت منتظر تمام شدنش ميشوند.



دست خط
مردها زياد به دكوراسيون دست خطشان اهميت نميدهند. آنها از روش ''خرچنگ غورباقه'' استفاده ميكنند. زنان از قلم هاي خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به ''ي'' ها و ''ن'' ها قوس زيبايي ميدهند. خواندن متني كه توسط يك زن نوشته شده، رنجي شاهانه است. حتي وقتي مي خواهد تركتان كند، در انتهاي يادداشت يك شكلك در انتها آن ميكشد.



حمام
يك مرد حداكثر 6 قلم جنس در حمام خود داد - مسواك، خمير دندان، خمير اصلاح، خود تراش، يك قالب صابون و يك حوله. در حمام متعلق به يك زن معمولي بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. يك مرد قادر نخواهد بود اغلب اين اقلام را شناسايي كند.



خواروبار
يك زن ليستي از جنسهاي مورد نيازش را تهيه نموده و براي خريدن آنها به فروشگاه ميرود. يك مرد آنقدر صبر ميكند تا محتويات يخچال ته بكشد و سيب زميني ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خريد ميرود. او هر چيزي را كه خوب بنظر برسر مي خرد.



بيرون رفتن
وقتي مردي ميگويد كه براي بيرون رفتن حاظر است، يعني براي بيرون رفتن حاظر است. وقتي زني ميگويد كه براي بيرون رفتن حاظر است، يعني 4 ساعت بعد وقتي آرايشش تمام شد، آماده خواهد بود.



گربه
زنان عاشق گربه هستند. مردان ميگويند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بيرون پرتاب ميكنند.



آينه
مردها خودبين و مغرور هستند، آنها خودشان را در آينه چك ميكنند. زنان بامزه اند، آنها تصوير خود را در هر سطح صيقلي بازديد ميكنند -- آينه، قاشق، پنجره هاي فروشگاه، برشته كننده ها، سر طاس آقاي زلفيان...



تلفن
مردان تلفن را به عنوان يك وسيله ارتباطي براي ارسال پيامهاي كوتاه و ضروري به ديگران در نظر ميگيرند. يك زن و دوستش مي توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسيدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت ديگر با هم شروع به صحبت كنند.



يافتن يک نشاني
وقتي يك زن در حال رانندگي احساس ميكند كه راه را گم كرده، كنار يك فروشگاه توقف كرده و از كسي كه وارد است آدرس صحيح را ميپرسد. مردان اين را به نشانه ضعف ميدانند. آنها هرگز براي پرسيدن آدرس نمي ايستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان ميچرخند و چيزهايي شبيه اين ميگويند: ''فكر كنم يه راه بهتر پيدا كردم،'' و ''ميدونم كه بايد همين نزديكي باشه، اون مغازه طلا فروشي رو ميشناسم.''



پذيرش اشتباه
زنان بعضي اوقات قبول ميكنند كه اشتباه كردند. آخرين مردي كه اشتباهش را پذيرفته 25 قرن پيش از دنيا رفته است.



فرزند
يك زن همه چيز را در مورد فرزندش مي داند: قرارهاي دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزديك و صميمي، قرارهاي رمانتيك، غذاهاي مورد علاقه، اسرار، آرزوها و روياها. يك مرد بطور سربسته و مبهم فقط ميداند برخي افراد كم سن و سال هم در خانه زندگي ميكنند.



جامه شيك پوشيدن
يك زن براي رفتن به خريد، آب دادن به گلهاي باغچه، بيرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستي لباس شيك مي پوشد. يك مرد فقط هنگام رفتن به عروسي و يا مراسم ترحيم لباس رسمي برتن ميكند.



شستن لباسها
زنان هر چند روز يك بار لباسهايشان را ميشويند. مردها تك تك لباس هاي موجود در كمد، حتي روپوش و اونيفرم جراحي هشت سال پيش خود را مي پوشند و هنگاميكه لباس تميزي باقي نماند، يك لباس كثيف بر تن نموده و كوه ايجاد شده از لباسهاي چرك خود را با آژانس به خشك شويي منتقل ميكنند.



عروسي
هنگام ياد كردن از عروسي ها، زنان در مورد ''مراسم جشن'' صحبت ميكنند، مردان درباره ''ميهماني هاي دوران مجردي.''



اسباب بازي
دختران كوچك عاشق عروسك بازي هستند و وقتي به سن 11 يا 12 سالگي ميرسند علاقه شان را از دست ميدهند. مردان هيچگاه از فكر اسباب بازي رها نميشوند. با بالا رفتن سن آنها اسباب بازي هايشان نيز گران قيمت تر و پيچيده تر ميشوند. نمونه هاي از اسباب بازيهاي مردان: تلويزيون هاي مينياتوري و كوچك، تلفنهاي اتومبيل، مخلوط كن و آب ميوه گيري، اكولايزرهاي گرافيكي، آدم آهني هاي كنترلي، گيمهاي ويدئويي، هر چيزي كه روشن و خاموش شده، سر و صدا كند و حداقل براي كار كردن به شش باتري نياز داشته باشد.



گل و گياه
يك زن از شوهرش ميخواهد وقتي مسافرت است به گل ها آب دهد. مرد به گلها آب ميدهد. زن پنج روز بعد به خانه اي پر از گلها و گياهان پژمرده برميگردد. كسي نميداند چرا اين اتفاق افتاده است.



سبيل
بعضي از مردان مانند هركول پوآرو با سيبيل خوش تيپ ميشوند. هيچ زني وجود ندارد كه با سبيل زيبا بنظر برسد.



نام مستعار
اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند، همديگر را سارا، نازنين، عسل و رويا صدا خواهند زند. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون بروند، همديگر را گودزيلا، بادام زميني، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد.



پرداخت صورتحساب ميز
وقتي صورتحساب را مي آورند، با اينكه كلا 15هزار تومان شده، بابك، سامان، آرش و مهرداد هر كدام 10 هزار تومان روي ميز ميگذارند. وقتي دختران صورتحساب را دريافت ميكنند، ماشين حسابهاي جيبي خود را بيرون مي آورند.



پول
يك مرد 2000 هزار تومان براي يك جنس 1000 توماني مورد نيازش مي پردازد. يك زن 1000 تومان براي يك جنس 2000 توماني كه نيازي به آن ندارد مي پردازد.



بگو مگوها
حرف آخر را در جر و بحث ها زنان ميزنند. هر چيزي كه يك مرد بعد از آن بگويد، شروع يك بگو مگوي ديگر خواهد بود

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 16:15  توسط آرش  | 

قوانینی که نیوتون از قلم انداخت

سلام به دوستان عزیز و خواننده های عزیز

شرمنده نمیتونم جواب نظرات رو بدم اگه دوست دارید آیدیم رو اد کنید و نظرات رو اونجا بگید اونجا جواب میدم ۱۰۰ درصد.

بریم سر اصل مطلب: یه سری قوانین هست که نیوتون از قلم انداخته میخوام براتون بگم:

قانون صف:

اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.

 

قانون تلفن:

اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.

 

قانون تعمیر:

بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.

 

قانون کارگاه:

اگر چیزی از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید.

 

قانون معذوریت:

اگر بهانه‌تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین‌تان، دیرتان خواهد شد.

 

قانون حمام:

وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.

 

قانون روبرو شدن:

احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می‌یابد.

 

قانون نتیجه:

وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی‌کند، کار خواهد کرد.

 

قانون بیومکانیک:

نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.

 

قانون تئاتر:

کسانی که صندلی آنها از راه‌روها دورتر است دیرتر می‌آیند.

 

قانون قهوه:

قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس‌تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.

فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 22:1  توسط آرش  | 

46 رمز موفقیت

سلام بچه ها این بار قصد دارم تا ۴۶ راز موفقیت رو براتون بگم:

فقط این رو اولش خودم بگم: برای موفقیت باید تلاش کنید تا به هدفتون برسید به نظر من تلاش + سماجت توی کار خیلی مهمه پس میریم سراغ اصل مطلب:

 فهرستی از موفقیت هایی رو كه تا كنون نصیبت شده رو تهیه كن .
2. هر چند وقت یه بار به طبیعت برو و در محیطی سبز و سرشار از آرامش قدم بزن .
3.هر روز به جملات زیر و جملاتی از این قبیل فكر كن:
. تا زمانی كه خودتان نخواهید هیچ كس نمی تواند تحقیرتان كند . (تئودور روزولت)
.روزی شخصی بودایی را فهش و ناسزا میداد ، بودا به وی گفت : از تو به خاطر این هدیه ی عالی تشكر می كنم ! اما متاسفم كه نمی توانم هدیه ات را بپذیرم ، راستی اگر كسی به من هدیه ای دهد و من قبول نكنم به چه كسی تعلق خواهد داشت ؟
.خواه فكر كنید كاری را می توانید انجام دهید ، خواه فكر كنید كه از انجام آن ناتوان هستید ، همیشه حق با شماست . (هنری فورد)
.عشق از آن جهت به ما به ودیعه گذاشته شده كه آنرا به دیگران ببخشیم
.قلمرو خداوند درون ما انسانهاست .
.هر كاری را كه دوست داری انجام بده پول خود به دنبال آن می آید .
.از صمیم قلب خودت را دوست داشته باش و به دنبال رستگاری و سعادت خود باش .
4.در تعطیلات آخر هفته فقط تفریح و استراحت داشته باش .
5.تلاش كن همیشه مپبت فكر كنی.
6.در هفته یك شب تلویزیون خودت رو خاموش نگه دار تا مغذت استراحت كنه .
7.در روز عشق(ولنتاین)یه كارت تبریك واسه خودت بخر.
8.هر چند وقت یه بار بیرون از خونه غذا بخور.
9.هر چند وقت یه بار برو به مكان مقدس و با خدای خودت راز و نیاز كن.
10.با كسی كه از صمیم قلب دوستش داری تلفنی صحبت كن.
11.در آیینه نگاه كن و از دیدن زیبایی های خودت لذت ببر و خدا رو به خاطر این نعمت شكر گذار باش.
12.اهدافت رو بنویس و با اونا زندگی كن.
13.در هدف گذاری واقع بین باش.
14.همیشه لبخند بزن.(لبخند و خنده تفاوت دارند)
15.هنر سوال كردن رو یاد بگیر.
16.شرقی ها اعتقاد دارند كه آب جاری منبع انرژی های مثبت است ! و ضروری در زندگی . پس هر چند روز یك بار زیر دوش برو و بذار جریان آب همه ی عضلاتت رو ماساژ بده .
17.ده بار تنفس عمیق بكش.
18.هنگام راه رفتن و نشستن سرت رو بالا بگیر و قوز نكن.
19.گاهی اوقات تند تند راه برو.
20.وقتی در كاری موفق میشی با خرید یك هدیه برای خودت موفقیتت رو جشن بگیر .
21.استفاده از فرصت ها رو بشناس .
22.برای خودت گل بخر .
23.هروقت احساس تنش كردی ، موسیقی مورد علاقت رو گوش بده .
24.تكرار!عبارات تاكیدی رو فراموش نكن . چند تا عبارت تاكیدی مهم در زیر اومده :
. هر روز هر قدمی رو كه بر میدارم بهتر و بهتر میشم .
. من این وضعیت رو به عشق الهی می رسونم و به بهبود اون اعتماد كامل دارم.
.نعمت های كائنات بی شمار هستند از این رو همواره احساس وفور نعمت كرده و میدانم به تمام خواسته های بر حق خود میرسم .
.من مسئول تمام اتفاقاتی كه واسم می افته هستم .
.امروز ، كنترول زندگی خود را در دست می گیرم .
.من آروم هستم و میذارم تا همه ی اتفاقات خوب و شگفت انگیز واسم رخ بده .
.امروز ، كنترول زندگی خودم رو در دست میگیرم .
.اهمیت نداره كه چه اتفاقی رخ میده ، نور درونم ازم حمایت می كنه .
.من عاشق زندگی هستم و زندگی هم عشقش رو نثار من میكنه .
.با هر دم و بازدم خدا رو شكر میكنم .
25. هر آهنگی رو كه دوست داری گوش بده و با اون برقص .
26.قدر نعمت سلامتی خودت رو بدون .
27.هنر نه گفتن رو یاد بگیر .
28.هنگامی كه بچه ها بازی میكنند در اونها دقیق شو .
29.اومدن بهار رو جشن بگیر .
30.كارهایی رو كه باید در طول روز انجام بدی مرور كن .
31.هر روز به باز نگری كارهای همان روز بپرداز .
32.سعی كن روزهای تعطیل یه كم بیشتر استراحت كنی و بخوابی .
33.گاهی اوقات تنها موندن رو تجربه كن.
34.از كسانیكه تو رو مورد ستایش قرار میدهند تشكر كن .
35.خودت رو مورد ستایش و قرار بده .
36 حیوانات اهلی و دست آموز رو نوازش كن .
37.باغچه ی كوچیكی برای خودت درست كن و هرچی دوست داری در اون بكار .
38.به یه دوست قدیمی زنگ بزن .
39.سالی دو بار خون بده .
40.نامه ای بنویس و در اون از خودت انتقاد كن .
41.هر روز چند تا كلمه ی جدید یاد بگیر .
42.شكرگذار باش .
43.مدتی از وقت خودت رو به كتابخونه برو و كتاب بخون .
44.یه مهارت جدید یاد بگیر .
45.به اطرافیانت اثبات كن كه براشون ارزش قائلی .
46.برای بهبود وضعیت خودت تلاش كن

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 21:1  توسط آرش  | 

کوروش کبیر گریست

سلام به همه دوستان عزیز من هنوز زنده هستم:

یه متنی رو میخوام براتون بذارم که جای تاسف داره

وقتی کوروش به گریه می افتد:

کوروش گریست:

روزی كوروش در حال نیایش با خدا گفت:خدایا به عنوان كسی كه عمری پربار داشته و جز خدمت به بشر هیچ نكرده از تو خواهشی دارم.آیا میتوانم آن را مطرح كنم؟خدا گفت:البته!

_از تو میخواهم یك روز،فقط یك روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز را بررسی كنم.سوگند میخورم كه پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.

_چرا چنین چیزی را میخواهی؟به جز این هرچه بخواهی برآورده میكنم، اما این را نخواه.

_خواهش میكنم.آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش كنم و از نتیجه ی سالها نیكی و عدالت گستری لذت ببرم.اگر چنین كنی بسیار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان می گویم.

خداوند یكی از ملائك خود را برای همراهی با كوروش به زمین فرستاد و كوروش را با كالبدی،از پاسارگاد بیرون كشید.فرشته در كنار كوروش قرار گرفت.كوروش گفت: ((عجب!اینجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد.

_میتوانی مرا بین مردم ببری؟میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.

و فرشته چنین كرد.كوروش برای اینكار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت.به جز عده ی اندكی،كسی به یاد او نبود .كوروش بسیار غمگین شد اما گفت:اشكالی ندارد.خوب آنها سرگرم كارهای روزمره ی خودشان هستند.فرشته تاسف خورد.

در راه میشنید كه مردم چگونه یكدیگر را صدا میزنند:عبدالله!قاسم!...

_هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!!!

فرشته گفت:این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.

_اعراب؟!!!

_بله.تو آنها را نمیشناسی.آخر آن موقع كه تو بر سرزمین متمدن و پهناور ایران حكومت میكردی،و حتی چندین قرن پس از آن،آنها از اقوام كاملا وحشی بودند.

كوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف كردند؟!پس پادشاهان چه میكردند؟!!!

فرشته بسیار تاسف خورد.

سكوت مرگباری بین آنها حاكم شده بود.بعد از مدتی كوروش گفت:تو می دانی كه من جز ایزد یكتا را نمی پرستیدم.مردم من اكنون پیرو آیینی الهی هستند؟

_در ظاهر بله!

كوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟

_اسلام

_چگونه آیینی است؟

_نیك است

وكوروش بسیار شاد شد. اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید .........

_نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده.
وفرشته چنین كرد.

_همین؟!!!

كوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست.

_پس بقیه اش كجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب كوچك شده است؟!!!

و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد.

_خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر كوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم را تسكین دهد.

فرشته چنین كرد، تازه به مقصد رسیده بودند كه با مردی هم كلام شدند.پس از چند دقیقه مرد از كوروش پرسید:راستی شما از كجا می آیید؟ كوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:

ایران!

لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یك تروریست متحجّر است!

عكس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود كه كوروش انتظار داشت. قلب كوروش شكست.

_مرا به آرامگاهم باز گردان.

فرشته بغض كرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال كردن .............

كوروش رو به آسمان كرد و گفت: خداوندا مرا ببخش كه بیهوده بر خواسته ام پافشاری كردم، كاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم.
و فرشته گریست.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 21:9  توسط آرش  | 

مارمولک عاشق

تهران- خبرگزاري ايسکانيوز: خانه هاي ژاپن با ديوار هايي ساخته شده است که داراي فضاي خالي هستند و آن را با چوب مي پو شانند.در يکي از شهر هاي ژاپن ، مردي ديوار خانه اش را براي نو سازي خراب مي کرد که مارمولکي ديد.

 ميخ از قسمت بيروني ديوار به پايين کوبيده شده و به اصطلاح مارمولک را ميخکوب کرده بود.مرد چشم بادامي ، دلش سوخت و کنجکاو شد.
وقتي موقعيت ميخ را با دقت بررسي کردحيرتزده شد و فهميد اين ميخ 10 سال پيش هنگام ساخت خانه به ديوار کوبيده شده اما در اين مدت طولاني چه اتفاقي افتاده است ؟چگونه مارمولک در اين 10 سال و در چنين موقعيتي زنده مانده ؛ آن هم در يک فضاي تاريک و بدون حرکت ؟ چنين چيري امکان ندارد و غير قابل تصور است!
شهروند ژاپني متحير اين صحنه ، دست از کار کشيد و به تماشاي مارمولک نشست.اين جانور در 10 سال گذشته چه کار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده؟
محو نگاه به جانور اسرارآميز شده بود که سر و کله مارمولک ديگري پيدا شد.اين مارمولک، تکه غذايي به دهان گرفته و براي جفتش برده بود.
مرد ژاپني ، ناخواسته انگشت به لب گذاشت و به خود گفت :10 سال مراقبت بي منت ؛ چه عشق قشنگ و بي کلکي.چطور موجودي به اين کوچکي مي تواند عشقي به اين بزرگي داشته باشد.

اما خيلي وقتها ما انسانها از هم گريزانيم و حتی حالی از هم نمیپرسیم جدا کجا رفته اون عشق. مرامی که نسبت به هم داشیتم چی شده؟ داریم چی کار میکنیم؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 22:8  توسط آرش  | 

موفقیت

سلام خوبید چطورید خوش میگذره؟

خوب از کجا شروع کنیم بریم ببینیم از کجا شروع میشه!!!

چند روز پیش توی نت بودم یکی برام آف زده بود و جمله ای نوشته بود که شاید تنها جمله ای بود که منو تونست تکون بده منو.

نوشته بود افراد موفق هیچگاه خستنه نمیشن اگر میخوای موفق بشی هیچ وقت خسته نشو واقعا درست میگه

آخه در مورد خود من صدق میکنه خوب من یه خورده بگید نگید سر کار تنبل بازی در میاوردم کم کاری میکردم ولی از وقتی این جمله رو خوندم کاملا تحت تاثیر قرار گرفتم و به طور کل آدم دیگه ای شدم یه جورایی دیگه خسته نمیشم یا خستگی به خودم راه نمیدم چون میخوام موفق بشم  به قول اون دوست عزیز باید تواناییهامو به نمایش بذارم

یه جمله دیگه هم راجع به موفقیت خوندم بد نیست شما هم بدونید شایدم شنیده باشید: کسانی که کوه ها را جابه جا کردن کسانی بودن که سنگریزه ها را جمع میکردن

خوب دیگه فعلا خیلی دیگه تیریپ فلسفی اومدم

دنیا رو میبینی چه جوریه یه روز تو خط عشق عاشقیم یه روز تو خط کار و سختیاش یه رو از پدر مادر شاکی خلاصه هر روزش یه دنیاییه واسه خودش

فعلا بای

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 23:13  توسط آرش  | 

خاطره شهرک شیبا

سلام چطورید خوبید؟

این خاطره اولش مال مرداد ۸۶ و بعد به عید ۸۷ میرسه

پس....

همراه باشید با ما

خدا رو شکر که خوبید از این به بعد سبک نوشتاری تغییر میکنه دیگه همه چی مینویسم از دل نوشته تا هر چی که بگید.....

یه خورده میخوام از شهرک شیبا بنویسم جایی که بهترین خاطرات زندگیم رو اونجا دارم جایی که با بهترین دوستم امیر آشنا شدم جایی که فهمیدم قلیون چه جوری درست میکنن جایی که با انواع مختلف آدمها آشنا شدم

به علت مسائل سیاسی از بردن اسم واقعی اشخاص در بعضی خاطره ها معذوریم:

یه موقع ما از یکی خوشمون اومده بود توی شهرک همزمان با من هم یکی دیگه هم خوشش اومده بود خلاصه من مثل همیشه خیلی آروم برخورد کردم چون طرف مال این صحبتا نبود که بتونه جای منو خراب کنه ولی سخت اشتباه فکر میکردم تونست جایگاهمو به طور کل بهم بریزه خلاصه اون تونست کار خودشو کنه ولی به چه قیمتی؟ به قیمت خورد کردن شخصیت دیگری که من باشم من این قضیه رو یک ماه بعد از رفتارهای بچه ها متوجه شدم خلاصه بعد از یه پرس و جو متوجه شدیم که بله قضیه از چه قراره ما رو میگید داشتیم داغون میشدیم که کسی که این همه ساله باهاش رفاقت کردیم بیاد یه دفعه ما رو بفروشه به مامان جریان رو گفتم گفت اشکال نداره تلافیش و در بیار گفتم باشه ولی نه به روش کم گفتن و ضایع کردن

خلاصه حدود ۲ ماه کار کردم که تونستم جایگاه واقعیم رو بدست بیارم

حالا به نظرتون طرف چی گفته باشه خوبه؟

گفته بود آرش چشم هیز و دریدس دروغ میگه که فلان جا شرکت و .... دارن از بچه ها خواسته بود که حرفای منو باور نکنن چون دروغ میگم خودش هم دانشجو جا زده بود سنش رو ۳ سال بیشتر گفته بود

آخه یکی نبود به این پسر بیشور بگه من که از اول بچگی به چشم پاکی و راستگویی همه منو میشناسنو رو اسمم قسم میخوردن اینو باید بگی و آبرو ریزی کنی (تا این لحظه خودشو برده بالا با این حرفا)

اشکال نداره تلافی کردم اونم یه جور که هیچ وقت یادش نمیره

اول به مامانم گفتم بعد ناراحت شد بعد بابا رو هم تو جریان گذاشتم

به بابا گفتم اینا دفعه اول و آخرشون بود که میان اینجا

عید اومدن اونجا این دفعه همه چی فرق کرده بود و توی این مدت بچه ها همه منو شناخته بودن خلاصه یه زنگ زد که گفت داریم میایم منم با امیر اینا اون موقع آب پری بودم گفتم خوش اومدید قدمتون رو چشم

بعدش یکی یکی موبایل بچه ها رو گرفتم که حواستون باشه فلانی داره میاد!!! بچه ها هم دم همشون گرم سنگ تموم گذاشتن سروش سارا ساناز مانیا و بعدا سجاد و حامد امیر هم که تو جریان کامل بود

به امیر گفتم امیر برگردیم گفت خره کجا بریم تازه اومدیم تو هم که به همه سپردی چیکار کنن گفتم باشه بعد رسیدیم تو شهرک که به به دیدم اومده ولی دیدم یه خورده ناراحته(معلوم بود بچه ها چیکار کردن) گفتم چرا اینجایی گفت منتظر تو بودم که بیای (آره تو رو جون عمت دفعه قبل که من نبودم اونجا داشتی پادشاهی میکردی)

خلاصه رسیدیم و گفت بریم پیش بچه ها بشینیم منم گفتم باشه بریم اول سروش شروع کرد به متلک انداختن که آره یه خورده....... بعد پسره گفت چرا بچه ها اینجورین به من محل نمیذارن گفتم نمیدونم تو حال خودشونن حتما(به همه سپرده بودم فقط یه سلام علیک ساده)

حتی گفته بودم که ممکنه با یه ابزار خاصی بیاد جلو که باز هم اعتنا نکنید(مرسی بچه ها)

بعد این رفت تو ویلا منم موندم پیش بچه ها بعد دیدم مامانش اومده میگه چرا پسرمو نمیاری تو جمع دوستات منم گفتم من که بهش گفتم بیا خودش نمیاد بعد گفت آره خودم نمیرم

منم عین به خیالم نبود چون زمان تلافی رسیده بود خلاصه آخر شب دیدم مامان داره حرص میخوره که داری چیکار میکنی گفتم کاری نمیکنم که دارم قلیون میکشم گفت خودتو به اون راه نزن این چه طرز برخورده با فامیلته گفتم مامان مگه دفعه قبلو یادت نیست چه بلایی سر من اورد تازه چی فکر کردی هنوز ۲ ساعت از اومدنش گذشته ۳ روز دیگه مونده اولشه بعد دیدم مامان میگه حالا تو امشب برو ویلاشون امشبو بمون من اصلا نمیخواستم برم ولی به زور مامان رفتم خلاصه یه قلیون زدیم بعد خوابیدیم

ساعت ۵. ۵ خورده ای بود خوابیدیم ولی من ۸ بیدار شدم

خلاصه روز بعدش شد فکر کرد که میتونه بیاد با یه سری حرکات دوباره خودشو جا کنه

۲ روز همین جوری گذشت

دید خبری نیست

انقدر مشروب خورد که رفت بالا اورد سرش گیج رفت و......

به به به خیلی تو حالش زدم تا بفهمه یه من ماست چه قدر کره داره

دیگه جوری شده بود که امیر برگشت گفت باورم نمیشه این فامیل شما باشه شما خونواده مذهبی و با اصالت و همیشه لباسهای خوب پوشیدینو اهل جلف بازی نیستین ولی این شخصیت خونواده شما رو زیر سوال برده گفتم هر کسی یه جوری تربیت شده دیگه امیر جونم

خلاصه تموم شد البته الان میخوام برم جایی و گرنه مفصل تر تعریف میکردم

تقصیر خودش بود خواست منو خراب کنه چنان بلایی سرش اوردم که دیگه اسم شمالو به زبون نمیاره

یه نتیجه گیری اخلاقی: با خراب کردن کسی نمیتونی خودتو بالا ببری پس از خودت مایه بذار

در آخر هم همه دروغگویی هاش رو کردم و پتشو رو ریختم رو آب(به به)

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 17:40  توسط آرش  | 

میگزره

زنده ام برای خودم    باردیگر قلم رو دست میگیرم و مینویسم

خوب مث اینکه زمان زیادی گذشته از آپدیت قبلی آره دیگه نمیتونم مث گذشته آپ کنم

یعنی دیگه انرژی نمیمونه واسه آپیدن

پس ببخشید

هستم چون باید باشم

خدا رو شکر که به اون شرایطی که میخواستم توی محیط کارم رسیدم

غر غر ها هم کم شده

بالاخره با کلی بالا پائین کردن گوشیمو عوض کردم یه N95 GB گرفتم

تونستم به چیزهایی که میخوام برسم تا به این لحظه خدایا شکرت

آدم باید قدر چیزهایی که داره رو بدونه و ازشون لذت ببره

چند وقت شنیدم یکی از فامیلهای دورمون که کمترین امکانات رفاهی رو داره توی دانشگاه سراسری قبول شده نکته اینکه این حتی کامپیوتر هم نداره بعد مامانش به مامانم گفته که میتونه براش کامپوتر جور کنه   بعد مارو میگی یه حالی به حالی شدیم  من که از دوم ابتدایی کامپیوتر داشتم بعد  معلوم نشد کی لپ تاپ گرفتم هر موقع هر چی که خواستم از نوع بهترینشو داشتم نرفتم دانشگاه!!!!!!

بابا هم برگشت گفت اونوقت این فلان فلان شده با کلی امکانات نرفت دانشگاه.

خوب آخه این که نمیشه دلیل هم نمیشه به نظرم هر چقدر امکانات که بیشتر باشه انگیزه واسه درس خونده هم کمتره

خوب مهدی عباسی هم که بلال فروش شد و رفت

فربد خالی بند هم کلاس نقاشی میره

امیر همتی هم سر ساختمون آجر میندازه بالا پایین

سینا ماهوتی یه چند وقتیه که سرو کلش پیدا شده ولی نمیشه رو دوستیش حساب کرد

یه بنده خدایی سر کار بودم گفت بیا بهت یاد بدم چه جوری از یه فایل اسکن بگیری!!!!! گفتم باشه بیا یاد بده بعد که رفت به همکارم گفتم ببین کی داره به کی یاد میده  اون موقع که تو داشتی آتاری میکرو بازی میکردی من اسکنر پرینتر داشتم بعد حالا یه الف بچه میگه بیا بهت یاد بدم((( ای خدا)))

فعلا بای تا ببینم کی میتونم بیام

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 23:49  توسط آرش  | 

دلم واسه خودم تنگ شده

سلام به همه دوستان عزیز بابت این تاخیر چند وقته به شدت عذر میخوام منو ببخشید به خدا خیلی سرم شلوغ بوود

خوب کجایید که دلم بد جوری گرفته؟ یه جورایی دلتنگ خاطره هام شدم خاطره هایی که هیچوقت تکرار نمیشندو بر نمیگردن دارم حسرت میخورم حسرت یه سری روزها رو.

 خوب میگم براتون:

یادش بخیر از آخرای خرداد که میشد از امتحانا خسته شده بودیم و دوست داشتیم زودتر تموم شه و بریم پی عشق و حال وقتی هم که تموم میشد میزدیم به کوچه و خیابون.  ای خدا چه قدر خوش بودیم  از ساعا ۳ .۴ بعد از ظهر تا ۱۱ شب بیرون ولی میگشتیم ولی الان چی؟ تابستون شده میرم سرکار تا ۷ شب تا برسم خونه میشه ۹ شب یعنی دیگه علنن وقت هیچ کاریو رفیق بازی نمیمونه جمعه ها هم که معلوم نیست خواب باشیم بیرون باشیم

آره خسته شدم از این اوضاع من واسه این شرایط ساخته نشدم هنوز زوده من برم سر کار فعلا وقت عشق و حال و رفیق بازیو این حرفاس الان میگید خوب نرو مگه مجبوری بری؟ منم میگم هم نه هم آره .نه واسه اینکه احتیاجی به کار کردن ندارم آره واسه اینکه بابا میخواد منو مرد بار بیاره از این حرفا. میدونید چیه بیشتر به حال و  روز خودم غبطه میخورم آرش اصلانی که روزی ۱۰ تومن ۱۲ تومن خرج میکرد یا شایدم بیشتر حالا جوری شده که نمیتونه روزی بیشتر از ۴ تومن خرج کنه بیرون رفتنهاش محدود به جمعه ها شده همش به اینو اون باید بگه چشم و هر چی شما میگید      در واقع من با رفتنم سر کار یه جورایی غرور خودمو شیکوندم(البته پیش بعضیا)

دلم واسه آرش اصلانی ۸۶ تنگ شده دلم واسه آرشی که صبح تا ظهر خواب بود و بلند میشد تا ۱۱ شب بیرون و از اونور هم تا ۵ صبح توی نت بود دلم واسه هفته به هفته شمال رفتن تنگ شده دلم واسه گشت و گذار با مهدی عباسی و علی داهاتی تنگ شده دلم واسه تجریش تنگ شده وقتی از تجریش رد میشم یه جورایی گریم میگیره یا مثل دیوونه ها این ور اونور و نگاه میکنم آره قدم به قدم تجریش واسه من خاطرس صوفی .طلایی.توچال.سدمهدی.آکواریوم.گل.سینما آستارا.زیر تلوزیون. اول دربند.چه روزگارایی رو داشتیم همش خاطره .با مهدی عباسی بهترین خاطراتو داشتیم یعنی همیشه با هم بیرون بودیم یاد لواسون بخیر بابای مهدی رو میپیچوندیم میرفتیم بالا قلیون میکشیدیم اووووووف چه قدر خاطرس اگه بخوام خاطرات بیرونمو با مهدی بنویسم یه کتاب ۱۰۰۰ صفحه ای میشه خاطرات بعضا شیرین و بعضا تلخ.

نمیدونم چی شد یهو؟ همه چی بهم ریخت همه معادلاتم خراب شد ؟ از اونور بابا به طور کلی تغییر کرد نسبت به پول دادنو امکانات بهش هم که میگی میگه تو ولخرجی پولتو خرج رفیقات میکنی آینده نگر نیستی من چرا برات یه پژو بخرم خوب پولشو میریزم بانک اگه برات بخرم رفیقات آویزونت میشن همینجوری نمیشه پیدات کرد دیگه وای به حال روزی هم که برات ماشین بگیرم

تازه یه استدلال خیلی باحالی هم که داره اینه که اگه تو پژو داشته باشی دیگه نمیری واسه ماهی ۱۰۰ تومن وایسی کار کنی(خوب راست میگه دیگه)

نمیدونم کجا تاس بد انداختم کجارو اشتباه بازی کردم که باید اینجوری دلم تنگ بشه خسته ام بدجوری محیط کار برام تکراری و کسل کننده و یکنواخت شده طوری که واقعا ساعت ها برام دیر میگذرن؟

چی میگید شماها آرش اصلانی تمام شده؟   عمرم رو به پایانه؟  چرخ روزگار خراب شده؟  من تغییر کردم؟ چی شده؟ چه بلایی سر من داره میاد؟ که دیگه چیزی خوشحالم نمیکنه؟  یا مثلا وارد مرحله جدید زندگی شدم

حتما اینجوریه؟ ۱. تولد ۲. مدرسه ۳.کار ۴.عشق۵.ازدواج ۶. بچه ۷. مرگ زندگی تمام

 فعلا بای

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 22:47  توسط آرش  |